|
روایت علامه حسن زاده آملی حفظه الله از سفارش علامه طباطبایى رضوان الله علیه
|
|
علامه حسنزاده آملی در کتاب شیوههای حکیمانه با نقل خاطرهای از علامه طباطبایی آورده است:
حاج سید محمد حسن مرتضوى لنگرودى، فرزند مرحوم آیة الله حاج سید مرتضى مرتضوى لنگرودى که در درس اسفار و شفاى بوعلى و جلسات تفسیرى علامه طباطبایى (رضى ) و نیز در جلسات خصوصى که به صورت سیار در شب هاى پنج شنبه و جمعه در منزل یکى از حاضرین در بحث، منعقد مى گردید شرکت مى نمود. گفت: علامه طباطبایى (رضى الله ) اهل مراقبه بود، یک وقت خدمت آن بزرگوار رسیدیم که دستورالعملى به ما بدهد فرمود: «مراقبه و محاسبه» این دو حالت را، شخص سالک باید از ابتداى سیر و سلوک تا انتهاء ملتزم باشد. سپس فرمود: آخر شب ، قبل از خواب ، اعمالى را که در روز انجام داده اید بررسى کنید هر یک از اعمال تان که خوب بود خدا را براى آن حمد و سپاس گویید و توفیق انجام بهتر از آن را در روز بعد، از خداوند مسألت کنید. اگر خداى ناکرده تقصیر و یا خطایى مرتکب شده بودید، فورا توبه کنید و تصمیم بگیرید دیگر آن را انجام ندهید، اگر دیدید خلاف هاى شما متعدد است، تصمیم بگیرید، فردا آن را کم کنید، خلاصه فرمود: مراقبه و محاسبه باید همیشه باشد. حتى در این اواخر که نمىتوانست درست حرف بزند، یکى از رفقاء از ایشان خواسته بود توصیه هایى بفرماید؛ باز فرموده بود: مراقبه، محاسبه. پندهای حکیمانه پند ۲۲۷
نويسنده:الف |
سه شنبه بیست و یکم تیر 1390
|
|
|
موضوع:
اساتید حضرت علامه
| لينک ثابت
|
|
|
خاطرهاي عرشي از حضرت علامه حسن زاده آملي حفظه الله
|
|
خاطره اي از مرحوم آيه الله آقاي سيد محمد حسين الهي درباره استاد بزرگ اخلاق و عرفان آيه الله العظميميرزا علي آقا قاضي دارم. بنده در گذشته به مدت بيست و پنج سال در ايام تعطيلات حوزه تهران و قم، به شهرمان آمل ميرفتم و روزي چند درس و بحث براي آقايان و سروران خودم داشتم و جلسات پربركتي بود. چندي قبل مرحوم آقاي الهي مريض شده و در بيمارستان نكوئي قم بستري شده بودند، من هم در خدمتشان بودم. ايشان پس از بهبودي چند روزي قبل از عزيمت من به آمل به شهر تبريز رفتند. در آمل در مسجد سبزه ميدان مشغول درس و بحث و اقامه نماز شدم. روز دوم پس از نماز به منزل آمدم. پس از ناهار آماده استراحت شدم ولي بچه ها با سر و صدا و بازي نگذاشتند، من كه خسته بودم با بچه ها و مادرشان دعوا كردم، در حالي كه نبايد دعوا ميكردم، بالاخره در محيط خانواده پدر بايد با عطوفت رفتار كند. پس از لحظاتي ناراحت شدم، به حدي كه اشكم جاري شد. از خانه بيرون رفتم و مقداري ميوه و شيريني براي بچه هاخريدم. تا شايد دلشان ر ا به دست آورم و از ناراحتي ام كاسته شوم. جناب رسول الله (ص) فرمود: دلي را نشكن كه اگر شكسته شد قابل التيام نيست، چنانچه اگر ظرف سنگين شكست با لحيم اصلاح نميشود. زمين و آسمان بر من تنگ شد و احساس كردم كه نميتوانم در آمل بمانم. از آمل بيرون آمده، به قصد عزيمت به تبريز و محضر آقا سيد محمد الهي به تهران آمدم. پاسي از شب گذشته بود، به خيابان باب همايون رفته و پس از تهيه بليط عازم تبريز شدم. هنگام اذان صبح به تبريز رسيدم و به مدرسه طالبيه رفتم. پس از خواندن نماز صبر كردم تا مقداري از روز بگذرد آن گاه پس از پرس وجو به منزل آقاي الهي رفتم. وقتي در زدم خانميپشت در آمد. خودم را معرفي كردم. و پرسيدم: آقا تشريف دارند، پس از چند لحظه آقا خودشان آمدند و پس از خوش آمد گويي مرا به منزل بردند. پس از لحظاتي احوال پرسي اظهار داشتند: من نميدانستم شما قم هستيد يا آمل؟ لذا ميخواستم نامه اي به اخوي (علامه طباطبائي) بنويسم تا نامه را به شما برساند. با تعجب عرض كردم: آقا چه اتفاقي افتاده كه ميخواستيد مرا در جريان بگذاريد؟ فرمودند: من خدمت آقاي قاضي مشرف شدم، و سفارش شما را به ايشان كردم. ولي حاج آقا آملي (استاد خيلي مؤدب بودند و مرا حاج آقاي آملي خطاب ميكردند) ايشان از شما راضي نبودند. با شنيدن اين جمله تا لاله گوش سرخ شدم، عرض كردم آقا چطور؟ چرا راضي نبودند؟ فرمودند: ايشان به من گفتند: آقاي آملي چطور هوس اين راه را دارد در حالي كه با عائله اش اين طوري رفتار ميكند؟ بعد فرمود: حاج آقاي آملي، داستان رفتار با عائله چيست؟ زبانم بند آمد و اشكم جاري شد، و بالاخره به ايشان ماجرا را عرض كردم، فرمود: آقا چرا؟ اينها امانت خدا در دست ما هستند. به قم بازگشتم، و كل ماجرا را نيز خدمت آقاي علامه طباطبائي عزيز عرض كردم، و ايشان هم تعجب كرد و پس از سكوت زيادي فرمود: «آقاي قاضي بزرگمردي بود». کتاب گفت و گو ص ۲۱۸ و ۲۱۹
نويسنده:الف |
شنبه چهاردهم خرداد 1390
|
|
|
موضوع:
حکایات اخلاقی وعرفاني از حضرت علامه
| لينک ثابت
|
|
|
نقل واقعه ای از حضرت علامه پیرامون سوءِ استفاده از لباس روحانیت و...
|
|
دزد بازار رو آشفته میخواهد... دشمن ما رو از هم بریده ببینه، میدون می گیره دیگه! شما مساجدتون را، حسینیه هایتون را، منبرهایتون را... کلاس اکابره...روحانی داشته باشید. پای منبر روحانی بنشینید حرف یاد بگیرید. برایم پیش آمده در یکی از شهرهای بزرگ کشورمون! من قم بودم. در می زدند، دم در دیدم خانمیه، خیلی خانم محجوبه، بزرگوار، شریف، نجیب. گفت: آقا من فلانی- حسن زاده آملی- رو می خوام. منزل ایشون رو. گفتم: بفرمایید مادر جان! منم! خیلی ادب بکار آورد و بنده خدا فرمود: آقاجان من قالیچه ای که برای شما اهداء کردم – فرستادم- برای شما، قالیچه به شما رسید از شهرمون؟ قالیچه رسید؟ گفتم: قالیچه چیه خانم؟ گفت: ما به نماینده شما قالیچه تقدیم کردیم برای شما ! گفتم: خانم! فرزند من! مادر جان! خواهر جان! من نماینده ای ندارم، من طلبه ای ام که این گوشه به کار خودم مشغولم. بعد گفت: اینها پنجاه تا اسم مستعار دارند... (همون دزد.... همون دزد...) بعد گفت: ایشون در شهر ما چه وجوهات به نام شما – می گیره- و .... من هم قالیچه بردم پیش ایشون و ... گفتم: خانم! شما الآن از اونجا به اینجا؟ (اینجا چه کار می کنید؟) فاصله – شهر- شما با قم زیاد است! گفت: ما، اردویی جمعیتی آمدیم برای زیارت بی بی حضرت معصومه (سلام الله علیها)، آمدیم برای زیارتشون. گفتم: فرزندم! من می تونم از روی پدر فرزندی، یه تقاضایی از شما داشته باشم؟ گفت: بفرمایید.گفتم: الآن شما برگشتید با جمعیتتون، اردویتون، به ایشون نفرمایید که من رفتم پیش فلانی- حسن زاده آملی- نفرمایید که موضوع دهن به دهن می چرخد و آنها فرار می کنند، شما یه امروز و فردا به من مهلت بدید من کاری بکنم... خیلی تأکید کردم گفت: چشم. خداحافظی کرد و رفت و من برای پسرم آقا عبدالله تلفن کردم و آمد منزل، گفتم: پسر جان یه چنین وضعی برایمان پیش آمده و شما فعلاً جایی عنوان نکنید تا ما صبح برای جناب رهبر – دفتر حضرت آیت الله خامنه ای- تلفن می کنیم و به ایشون میگیم: آقاجان جریان اینه و ایشان پیگیر ماجرا شوند برای دستگیری این افراد. کار من و شما نیست، صبح شده، بعد آقا عبدالله ما آمد و ما آماده شدیم برای رفتن و گفتم: تلفن بکنید به دفتر آقا- جناب رهبر- که ما داریم خدمت شما تشرف حاصل می کنیم. ما آماده شدیم- قضا را ببینید- هنوز دست به تلفن نبردیم که تلفن منزل زنگ زد، گوشی رو گرفتم و گفتیم: بفرمایید، گفت: قُمه؟ منزل فلانیه- حسن زاده آملیه-؟ گفتم: بله بفرمایید گفتند: ما خود حاج آقا رو میخواهیم. گفتم: بفرمایید، بنده خودم هستم. گفتند: شما خودتونید؟ گفتم: بله بفرمایید. گفت: من از فلان شهر تلفن می کنم برای شما، شما خودتونید حاج آقا؟ گفتم: بله (بنده خدا، دیدم ترس داره که مبادا –اشتباه گرفته باشه- و ...) گفتم: بله، اما مرتب تکرار و اصرار می کرد. گفتم: بله آقاجان من خودم هستم، چیه؟ گفت: حاج آقا! این نماینده شما در شهر ما خیلی شلوغ کرده – و حرفهایی زد و حرفهایی و .... اختلاس.... اختلاس و غارت و .... پناه بر خدا. گفتم: شما چطور پیدا کردید؟ گفت: آقا ! دیگه ما الآن برای شما تلفن کردیم عذرخواهی – و درخواست- کنیم که شما آخه چرا!؟ در مورد نماینده خودتون تأمل بفرمایید، آخه این چه روحانیه که آبروی لباس رو برده و ایشون چه کارهایی که انجام نداده! دیگه ما لاعلاج شدیم! ایشون رو گرفتیم الآن زندان هست! خیلی خوشحال شدم و بعد بهش گفتم: می تونم من حرف دلم رو به شما بزنم؟ گفت: بفرمایید. گفتم: الآن داشتیم آماده می شدیم بریم خدمت جناب رهبر که ایشون دستور بدهند، از ما کاری ساخته نیست و .... این بنده خدا تعجب کرد و گفت: عجب! یعنی پس شما خودتون هم خبر نداشتید!؟ گفتم: نه، دیروز باخبر شدم و .... بعد شروع کرد به حرفها زدن. گفتم: آقا! دزده، دزد! دزد است و به این لباس ما در آمده، دزده...بله ...بله... یه آدم خطرناک. و من چند واقعه - مثل این موضوع را- در زمان پیش هم دیدم. بله... که اینها باندی بودند دستگیر شدند. (خلاصه) گفتم: من نروم خدمت رهبری؟ دیگه کاری نیست؟ گفتند: نه دیگه. گفتم: من خاطر جمع باشم؟ دارم آماده میشم که برم خدمت جناب رهبر. گفت: نخیر گفتم: اینها رو متوجه باشید اسم های مستعار دارند... باندی برای خودشان دارند ... و خلاصه چه گذشته خدا می داند ولی دستگیر شدند. خُب آقا هست! حالا شما یه درنده را.... یه دزد را... یه دغل را .... یه هرزه را..... یه ناپاک را در این لباس می بینید، چه کار دارید که نسبت به عزیزی.... نسبت به آقا....به آقا.... به دیگری.... به دیگری..... به روحانیت شهرتون.... به پیشنمازتون.... به خطیبتون.... به محرابتون چرا جسارت و اسائه ادب می کنید؟ بودند... در زمان پیغمبر(ص) هم بودند به طوری که آقا – کافی را باز کنید- در زمان پیغمبر اکرم(ص) هم بودند که امیر المؤمنین (ع) را به حرف در آوردند. امیرالمؤمنین(ع) نفرین کرد- از بس که دلشون رو خون کردند اونهم در این لباس- امیر المؤمنین نفرین کرد – روایت در کافی- نفرین کرد کسانی که این آرم نبوت را، این آرم ولایت را، در بر دارند و این لباس را دستاویز اغراض نفسانی و دنیویشان قرار می دهند، امیرالمؤمنین(ع) نفرین کرد اینها را... و اینها خیر نمی بینند. شما مسجدتون را، محرابتون را، روحانیون اصیلتون را احترام بگذارید... برکات ما برکات ما، منبع خیرات و مبرات و فضایل الهی، بودِ من و شما، نورانیت من و شما، به بود ِ این امامزاده های عزیز است. به بود این روحانیون بزرگوار شما هست که خیر و سعادت شما را می خواهیم.... خداوند همه را عاقبت به خیر بفرماید. مراسم پرده برداری از ضریح مطهر امامزاده عبدالمناف لاریجان آمل/ تابستان 1380 منبع: وبلاگ علامه دهر
نويسنده:الف |
دوشنبه هفدهم آبان 1389
|
|
|
موضوع:
عکس حضرت علامه2
| لينک ثابت
|
|
|
روزی حرام
|
|
روزی یکی از افرادی که برای خریدن نان خشک در کوچه پس کوچه ها می گردند، به در منزل ما آمد؛ اندک نان خشکی را که در منزل داشتیم آوردم و به او دادم. برای اینکه کمکی به او کرده باشم یک اسکناس دویست تومانی را در میان نانها پنهان کرده بودم. او به هنگامی که پلاستیک نان خشکها را از من می گرفت نگاهش به گوشه اسکناس خورد. بیچاره آهسته و آرام به گونه ای که من متوجه نشوم پول را درآورد و در جیبش گذاشت. سپس رو به من کرد و گفت: حاج آقا این نانها بسیار کم است دیگر از این نان خشکها ندارید ...! از او خداحافظی نمودم و به او گفتم خداوند متعال روزی تو را حلال مقدّر فرموده بود، تو داری حرامش می کنی، آن اسکناس را من به شما تقدیم کرده ام. (این خاطره را فاضل محترم آقای محمد بدیعی از قول حضرت استاد نقل کردند.) جمع پراکنده/نکته ها و خاطره های به یاد ماندنی از حضرت استاد علامه حسن زاده آملی/ محسن برزگر/ص95
نويسنده:الف |
چهارشنبه دوازدهم آبان 1389
|
|
|
موضوع:
حکایات اخلاقی وعرفاني از حضرت علامه
| لينک ثابت
|
|
|
ادب استاد
|
|
خاطره ای ناگوار از درس شفای استاد حضرت آیت الله فاضل تونی پس از مدت مدیدی که بسیاری از طبیعیات شفا را در نزد وی خوانده ام برایم روی آورده است: در این درس شفا کسی با من شرکت نداشت، فقط من تنها به محضرش تشرف می یافتم. یک روز چهارشنبه که روز آخر درس هفته است، دیدم آن جناب درست و موزون مطلب شفا را تقریر نمی فرماید و پریشان میگوید و من چند بار سؤال پیش آوردم و جواب مقنعی نفرموده است؛ چنین انگاشتم که شاید مانعی پیش آمده است و درس را مطالعه نفرموده است. روزهای پنجشنبه و جمعه و دیگر تعطیلی ها در محضر استاد شعرانی دروس ریاضی فرا میگرفتم. لذا فردای آن روز چهارشنبه یاد شده برای درس ریاضی به حضور استاد شعرانی شرفیاب شدم و در آن محضر نیز تنها بودم. غرض اینکه بسیار خامی و بی ادبی از من سر زد که به استاد شعرانی عرض کردم: حضرت آقا! دیروز جناب استاد فاضل تونی درس شفا را درست تقریر نفرموده است و من چند بار سؤال پیش آورده ام ولکن از ایشان جواب موزون و مطبوع نشنیدم، لاجرم سکوت کردم و پیگیری نکردم. استاد شعرانی در هنگام گفتارم به نوشتن اشتغال داشت، بدون اینکه سر را بلند کند و مرا نگاه کند، به حالت انقباض و گرفتگی چهره، با لحنی خاص و اعتراض آمیز فرمود: درسها و بحثهایت را کم کن، و شفا را پیش مطالعه کن و در آن بیشتر زحمت بکش. من خاموش شدم، ولی انفعالی شدید به من روی آورد که شاید استاد شعرانی این گستاخی را از من درباره خودش نیز احتمال دهد که در محضر استادان دیگر از ایشان همچنین بی ادبی از من صادر شود. تا فردای آن روز که روز جمعه بود و برای درس ریاضی تشرف حاصل کردم، در حالی که آن حالت انفعال بر من حاکم بود، به محض نشستن رو کرد به من و فرمود: آقا آن اعتراض دیروز شما بر آقای فاضل تونی، حق با شماست. زیرا که ایشان به سکته مغزی دچار شده است و الان در بیمارستان بستری است و آن پریشانی گفتارش از رویداد طلیعه سکته بود. پس از درس استاد شعرانی به بیمارستان رفتم تا چشم آن جناب به من افتاد به شدت گریست و مرا نیز به گریه آورد. دست و پایش را بوسیدم و عرض کردم آقاجان ما باید از شما صبر و سکینه و وقار بیاموزیم. جزاه الله سبحانه عنّا احسن جزاء المعلمین ، تربت آن بزرگوار در شیخان قم است.
نويسنده:الف |
شنبه نوزدهم تیر 1389
|
|
|
موضوع:
حکایات اخلاقی وعرفاني از حضرت علامه
| لينک ثابت
|
|
|
همت مضاعف علامه حسن زاده آملی به نقل از شاگردشان استاد صمدی آملی:
|
|
باید اهل همت بود ، استاد عظیم الشأن ما ( علامه حسن زاده آملی ) می فرمود :
آن زمان که در تهران بودم ، به دلیل مشکلاتی ماهها در انباری کوچکی از پشت بام خانه ای ، با زن و فرزندانم به اجاره نشسته بودم اما در آن مدت حتی یک ساعت از درس هیئتم را تعطیل نکردم ....
در جای دیگر می فرمودند : 13 سال ، هر روز بعد از نماز صبح ( بین الطلوعین ) برای درس خدمت علامه شعرانی می رسیدم ، بعد از طلوع آفتاب هم کلاس دوم شروع می شد ، عده ای می رفتند و عده ای دیگر می آمدند ، اما من می نشستم و تا اذان ظهر ، حدود هفت ساعت خدمتشان بودم و کسب معارف می کردم ، اما باز دلم آرام نمی گرفت و به همراه ایشان به مسجد می رفتم و نماز می خواندم و دوباره تا دم خانه با ایشان می آمدم تا شاید بتوانم در راه هم کُد و رمزی از ایشان بگیرم. بعد می فرمودند : برای این که مبادا از صبح تا ظهر ، نیازی به رفع حاجت پیدا کنم و مبادا ناچار شوم – مثلا – به آقایم بگویم : « دستشویی منزل شما کجاست؟ » در این 13 سال نه شب شام خوردم و نه صبح صبحانه !
نويسنده:الف |
سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389
|
|
|
موضوع:
حکایات اخلاقی وعرفاني از حضرت علامه
| لينک ثابت
|
|
|
خاطره اي شنيدني از حضرت علامه
|
|
..... خاطره اي شنيدني را كه براي خودم پيش آمده است حكايت كنم ، و آن اين كه مدت نه سال ( از سنه 1337 ه ش تا سنه 1345 ه ش ) دفتر تقويم معمول ساليانه در اهلّه شهور و خسوف و كسوف و احكام نجومي از مواضع سيّارات و اوضاع كواكب و غيرها استخراج مي كردم، و پس از آن به عللي آن را ترك كرده ام، از آن جمله اين كه ديدم كاري آنچنان سنگين وپر زحمت به گونه اي قرين و عجين با زمان است كه امد افادت و استفادت چند ماهه هر سال انسان، فقط يكسال است كه به قول شيخ اجل سعدي " كه تقويم پارينه نايد به كار " ؛ كار علمي انسان بايد محيط بر زمان و مكان باشد. غرض اين كه وقتي دفتر تقويم مطبوع اين جانب نخستين بار بدست جناب استاد اعظم حضرت آيت الله رفيعي قزويني(رفع الله درجاته) رسيده است، بسيار برآشفت و از باب خيرخواهي و دلسوزي فرمود: از اين كه رشته هاي رياضي را تحصيل كرده ايد بسيار كار خوبي كرده ايد، و لكن شما در علوم ديگرهم زحمت كشيده ايد و اين عمل شما سبب مي شود كه در عرف عام به سمت يك منجّم شناخته مي شويد و همه كمالات ديگر شما ناديده گرفته مي شوند. اين تندي و درشتي جناب استاد – روحي له الفدا- بسيار برايم دلنشين بوده است كه به گفتار نغز ملاي رومي در دفتر چهارم مثنوي : عقل دشنامم دهد من راضيم زان كه فيضي دارد از فيّاضيم نبود آن دشنام او بي فائده نبود آن مهماني اش بي مائده احمق ار حلوا نهد اندر لبم من از آن حلواي او اندر تبم نظير اين خاطره را مرحوم ميرزا محمد تنكابني در قصص العلما راجع به محقق اول(جعفربن حسن بن يحيي بن سعيد) صاحب شرائع و پدرش آورده است؛ و آن به اختصار اين كه : محقق شاعر خوب بود و اشعارش درغايت جودت است، اشعاري براي پدرش گفت و بدو فرستاد، پدر در بالاي صفحه نوشت: اگر چه شعر نيكو نوشتي ولي در حق نفس خود بد كردي كه شعر ، فضيلت تو را بر باد داده است، پس در ميان جماعتي خواهي بود كه براي تو بجز شعر فضيلتي نبينند پس تو را به شاعر بنامند ... در آسمان معرفت/ ص 399-397
نويسنده:الف |
دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389
|
|
|
موضوع:
حکایات اخلاقی وعرفاني از حضرت علامه
| لينک ثابت
|
|
|
خاطرهای منتشر نشده از آیت الله حسن زاده آملی حفظه الله
|
|
استاندار مازندران خاطرهای خواندنی از دیدار خود با آیت الله حسن زاده آملی بیان کرد. سید علی اکبر طاهایی، استاندار مازندران، در گفتوگو با رسا، خاطرهای منتشرنشده و خواندنی را از دیدار خود با آیت الله حسن زاده آملی بیان کرد. وی در بیان این خاطره گفت: 26 سال قبل زمانی که در سمت معاون سیاسی و اداری استانداری مازندران مشغول خدمت به مردم این دیار بودم به اتفاق مرحوم محمد مجدآرا، استاندار وقت به دیدار علامه حسن زاده آملی به خانه اشان در شهر آمل رفته بودیم. پس از سلام و ابراز ارادت، مرحوم مجد آرا موضوع دیدار را این گونه طرح کرد؛ حضرت آیت الله مقرر است جلسه ای تشکیل شود، افتخار دهید، علمای استان علاقمندند حضرتعالی حضور داشته باشید، حامل سلام محضر مستطاب عالی بودند، وقت را خودتان تعیین کنید؛«بعد از دهه یا کی؛ افتخار ....» تا این جمله از سوی مرحوم مجدآرا بیان شد علامه دو یا سه بار پشت دست خود را زد و گفت: استغفرالله، شیطان مرا فریب داد من دیگر فریب نمی خورم. استاندار مازندران ادامه داد: در این لحظه من و مرحوم مجدآرا شوکه شدیم، با تعجب به یکدیگر نگاه میکردیم، سؤالات زیادی در ذهنمان نقش بسته بود. قصدمان فریب نبود، نمیدانستیم که چه کرده ایم که حضرت علامه این گونه فرمودند؛ در ادامه مرحوم مجدآرا بیان داشت«حضرت آقا کی؟» و اسامی برخی از علما را برده و گفتیم که همگی ابراز ارادت داشتند و سلام رساندند و مستدعی بودند که شما بزرگواری کنی. طاهایی افزود: در این لحظه حضرت آقا این گونه فرمودند؛ مؤمنین، مسجدی در حومه آمل بنا کردند و از من دعوت کردند مسجد را افتتاح کنم و نمازی بخوانم. وقتی وارد شدم دیدم عمامه بهسری پیشاپیش جمعیت در حرکت است. تاچشمم به عمامه به سر افتاد احساس کردم، دل شکستم، عرش خدا را به لرزه درآوردم، چرا من اجنبی بایستی می آمدم برای افتتاح این مسجد؛ این مسجد را این مؤمن با مؤمنین و مؤمنات خشت هایش را بالا بردند و بنایش را برافراشتند؛ چرا بایستی من اجنبی. وی اضافه کرد: آن زمان بود که دریافتیم منظور آقا از استغفار چه بود؛ این درحالی بود که آن روحانی پیشاپیش صف مردم بود، یعنی خود مستقبل است و اگر وسط جمعیت بود نشان از نارضایتی و دلخوریاش بود، او خود علمدار استقبال است، ولی علمای پاک بازی چون علامه حسن زاده به این نکات ظریف این گونه می نگرند، عزیزان! خیلی باید مواظب باشیم دلی را نشکنیم. این خاطرهای که گفتم در کتاب های مازندران نیامده و در هیچ جایی نگاشته نشده است این مطلبی است درکتاب دل من که بیان کردم. گفتنی است، نخستین کنگره بزرگداشت آیات حسن زاده و جوادی آملی با ابتکار استانداری مازندران قرار است سال آینده در استان برگزار شود.(منبع:دريانيوز)
نويسنده:الف |
پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388
|
|
|
موضوع:
حکایات اخلاقی وعرفاني از حضرت علامه
| لينک ثابت
|
|
|
واقعه تشرف حضرت علامه به محضر امام هشتم (ع)
|
|
حضرت علامه حسن زاده آملی در این باره فرمودند در اوایل سنین طلبگی برای شب اهمیت زیادی قائل بودم وبرای برپایی آن عزمی راسخ وهمتی بالا داشتم .در یکی ارز همان شبها در خواب دیدم .دو نفر آمدند و به9 من فر موندند : راه بیفت که می خواهیم تو را به زیارت امام رضا مشرف کنیم .با آنها راه افتادم مرا به مسجدی بردند وبه من فرمودند اکنون برو وضویی بگیر و در کنار فلان قبر نمازی بخوان رفتم وضو گرفتم ودو رکعت نماز خواندم .به من فرمودند اکنون شما را به محضر آقایتان تشرف می دهیم شما می توانید از ایشان حاجتی را طلب کنید که هرچه باشد ایشان روا می کننند .در هان هنگام دست به آسمان بردم واز خداوند طلب علم کردم .سپس مرا به خدمت آقایم بردند به محض رسیدن عرض ادب کردم جلوتر رفتم وخود را به آقایم نزدیک کردم تا جایی که دیگر بین من وایشان فاصله ای نبود .آقا آب دهانشان را در لبها جمع کردند وبه من فرمودند : « بیا وبنوش » من هم دهان به دهان امام گذاشتم و هر چه بود گرفتم .آنچنان برای گرفتن ونوشیدن حرص وولع داشتم که نزدیک بود لبان اقا را از جا بکنم .پس از آن بود که امام رضا طی الارض را به من آموختند . در همان حال ، یاد آن روایت شریف افتادم که جناب امیر المومنین نیز در چنین حالی دهان به دهان مبارک حضرت خاتم صلی الله علیه وآله وسلم گذاشتند و از آب دهان ایشان نوشیدند، وهمانجا بود که هزار باب علم واز هر باب هزار باب علم دیگر برایشان گشوده شد. » شرح معرفت نفس ج 1 ص45
نويسنده:الف |
پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388
|
|
|
موضوع:
حکایات اخلاقی وعرفاني از حضرت علامه
| لينک ثابت
|
|
|
كتابخواني با نور چشم (واقعه اي از حضرت علامه حفظه الله)
|
|
شبي وقت سحر در تاريكي به حال توجه نشسته بودم، ناگهان ديدم كه دو چشمم به اندازه اي نور مي دهند كه كتابي را در دست داشتم به خوبي با آن نور مي خواندم، و لكن زمان آن كم و كوتاه بود. (انسان در عرف عرفان/ص43)
نويسنده:الف |
دوشنبه چهاردهم دی 1388
|
|
|
موضوع:
حکایات اخلاقی وعرفاني از حضرت علامه
| لينک ثابت
|
|
|
اذان پيامبر اكرم (ص) (واقعه اي از حضرت علامه )
|
|
در بعد از ظهر جمعه هشتم ذوالحجه 1378 ه ق كه روز ترويه بود، در حالتي بودم كه ديدم صداي اذان به گوشم مي آيد و تنم مي لرزد، و موذّن در پهلوي راست من ايستاده است ، و لكن من به كلي چشم به سوي او نگشودم و جمال مباركش را به نحو كامل زيارت نكردم ، فقط شبح حضرتش گاه گاهي جلوه مي كرد و پنهان مي شد؛ از يكي ديگر كه شخص او را ديدم ولي او را نشناختم ، پرسيدم اين موذّن كيست كه بدين شيوايي و دلربايي اذان مي گويد؟ گفت اين جناب پيغمبر خاتم محمد بن عبدالله صلّي الله عليه و آله و سلّم است، از شنيدن اين بشارت چنان گريه بر من مستولي شده است كه از آن حال بازآمده ام. (انسان در عرف عرفان/ص31)
نويسنده:الف |
یکشنبه سیزدهم دی 1388
|
|
|
موضوع:
حکایات اخلاقی وعرفاني از حضرت علامه
| لينک ثابت
|
|
|
چگونگي ورودعلامه حسنزاده آملي(حفظه الله)به حوزه علميه
|
|
ايشان درباره چگونگي ورود به حوزه علميه در دوران كودكي ميفرمايد: ---- از پدرم (رضوان الله تعالي عليه) براي ورود به مدرسه دينيه اجازه خواستم، و او بيدرنگ همراه با شعفي شديد و گريهاي بلند كه از شوق و خوشحالي و سرور بود، اجازه داد پس از هر برههاي شروع كرد به نصيحت كردن و پند دادنم در مورد كاري كه در پيش گرفتهام، و مرا به صبر و استقامت و اتّكال بر خداي متعال و كوشش در تحصيل كمال، وصيت نمود. چون شب روي آورد، هنگام سحر برخاستم به گونهاي كه احدي از افراد خانه متوجه حال من نبود. ديوان خواجه حافظ شيرازي را برداشته، از باطن خويش ندايش كردم و گفتم ، تفأل به ديوان تو در اصقاع مشتهر شده، به اسماع رسيده است و من قرائت فاتحه، به روح تو نثار ميكنم به اين اميد كه حسن خاتمة كارم را به من بنمايي. پس از قرائت فاتاحه، ديوان را گشودم غزلي به اين مطلع آمد: كنون كه در كف گل جام بادة صافست به صد هزار زبان بلبلش در اوصافست بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گير چه وقت مدرسه و بحث كشف كشّافست به دُرد صاف، تو را حكم نيست دم دركش كه هر چه ساقي ماريخت عين الطافست ببر ز خلق و زعتقا قياس كاربگير كه صيت گوشه نشينان زقاف تا قافست.
اين ابيات بر شوق وافرم افزود و مرا بشتاب در طلب مراد تهييج نمود. (در آسمان معرفت- حضرت علامه حسنزاده آملي –ص 413-412)
نويسنده:الف |
چهارشنبه نهم دی 1388
|
|
|
موضوع:
حکایات اخلاقی وعرفاني از حضرت علامه
| لينک ثابت
|
|
|
خاطره ای از استاد علامه حسن زاده آملی در توصیف و تفسیر شراب الهی
|
|
در زمان حیات حضرت امام خمینی(ره) روزی ،آقائی هم سن و سال بنده به در خانه ما آمد و گفت : من چند لحظه بیشتر وقت شمار را نمی گیرم. وقتی وارد اتاق شد ، هنوز روی زمین ننشسته بود که اظهار داشت : "آقا! اگر حرف حسابی داری، بگو. آیا صحیح است که من از شما آب بخواهم و بجای "آب" بگویم "نمد". فهمیدم که این آقا را تحریک کرده و به خانه ما فرستاده اند گفتم : من فرمایش شما را نفهمیدم. گفت: "آقا! چرا درست حرف نمی زنید ؟ ساقی و شراب کدامست ؟ من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم ،یعنی چه " خال لب چه معنایی دارد"؟ گفتم آقاجان! ما دو طلبه هستیم و با هم صحبت می کنیم ، چرا ناراحتید و اینطور با عصبانیت حرف می زنید ؟ آیا شما با حدیث آشنا هستید ؟ گفت : بله ، گفتم:آیا حدیث معنعن شنیده اید ، ممکن است معنایش را بگوئید؟ گفت : شنیده ام ، شما بفرمائید . گفتم حدیث معنعن یعنی " اخبرنا فلان من فلان من فلان ...." سپس آقایان محدثین حروف" عن" را کنار یکدیگر قرار دادند و کلمه " عنعن" ساخته شد مثل زلزل، آنگاه با تصرف در آن فعل رباعی " عنعن،یعنعن" ساختند و چنین حدیثی را " معنعن" نامیدند ،آیا باید با محدث دعوا کرد که این اصطلاح را از کجا آورده اید؟ گفت : نه آقا، شما حرفهای دیگری دارید و با سخنان محدث فرق دارد . گفتم:آیا با سوره " هل اتی" آشنا هستید؟ ان شاء الله قرآن می خوانید ( و از کلمه ان شاء الله من ناراحت شد و گفت : من این سوره را حفظ هستم ) آیا این آیه را دیده اید که می فرماید: " و سقاهم ربّهم شراباً طهوراً (انسان/31) فعل سقی یسقی است که اسم فاعلش با " ال" الساقی است و درفارسی " ساقی" است . گفتم : ضمیر" هم" به چه کسانی باز می گردد ؟ گفت : به کلمه " ابرار" در آیات قبلی . گفتم: کلمه " شراب" را هم که ملاحظه می کنید ، " طهور" چه صیغه ای است ؟ لابد خوانده اید که صیغه مبالغه است . یعنی هم پاک است و هم پاک کننده . به نظر شما این چگونه پاک کننده است ؟گفت : شما بفرمائید . گفتم : من هم نمی دانم باید از زبان امام ملک و ملکوت و صادق آل محمد علیهم السلام شنید ، او باید تفسیر کند . کدامیک از تفسیرها را خوب می دانید ؟ آیا تفسیر مجمع البیان طبرسی (خلاصه تفسیر تبیان جناب شیخ طوسی ) خوب است ؟ گفت : بله ، خوب است . تفسیر مجمع البیان را آوردم و عرض کردم که من در امت اسلام، از شیعه و سنی در غایت قصوای طهارت انسانی، چنین عبارتی را از کسی ندیده ام و نشنیده ام . حضرت می فرماید: "ای یطهّرکم عن کل شیء سوی الله اذ لا طاهر من تدنّس بشیء من الاکوان الا الله"[1] آنها را از هر چیزی غیر از خدا پاک می کند ." دنس" به معنای نقص است ، یعنی همه دارای نقصند و آن که بی نقص است وجود صمدی است . بزرگان ما فرمودند که ناقص نمی تواند به کون ، احاطه پیدا کند . سوال کردند: این " شراب طهور" چیست که می تواند همه چیز را غیر از خدا، بشوید و پاک کند ؟ گفتم : آقای عزیز! مقصود از می ، باده انگوری نیست. دست رد به سینه مردم زدن هنر نیست ، فهمیدن سخن مردم هنر است . وقتی که این سخنان را با او گفتم ، ناراحت شد و به کسانی که او را تحریک کرده بودند، ناسزا گفت . گفتم :ناسزا نگو، دعا کن که خدا آنها را هدایت کند .[2] [1] -مجمع البیان ،ج5، ص 411 [2] -روزنامه جمهوری اسلامی ، مورخ 18/7/1373، کتاب"گفت و گو با علامه حسن زاده آملی" ص223و224
نويسنده:الف |
سه شنبه هشتم دی 1388
|
|
|
موضوع:
حکایات اخلاقی وعرفاني از حضرت علامه
| لينک ثابت
|
|
|
واقعه
|
|
در شب جمعه یازدهم رجب 1388
ه.ق مطابق با دوازدهم مهر 1347 ه.ش بر اثر مراقبت وحضور ، التهاب واضطراب
شدیدی داشتم ، وبا برنامه عملی جناب استاد علامه طباطبایی رضوان الله علیه
روزگار می گذراندم تا قریب به یک ساعت به اذان صبح که به ذکر کلمه طیبه «
لا اله الا الله » اشتغال داشتم ، دیدم سر تاسر حقیقت وهمه ذرات مملکت وجودم با من در ذکر شریف همراهند وسرگرم به گفتن « لا اله الاالله اند» ،
ناگهان به فضل الهی جذبه ای دست داد که بسیار ابتهاج به من روی آورد .مثل
اینکه تند بادی سخت وزیدن گیرد آنچنان صدایی پی درپی بدون هیچ مکث وتراخی
بر من احاطه کرد وسیری سریع پیش آمد که هزار بار از سرعت سیر جت سریع
السیر در فضا فزونتر بود ، ورنگ عالم را بدان گونه که دیده ام از تعبیر آن
ناتوانم و....إن الله سبحانه فتّاح القلوب ومناّح الغیوب.
از روی داد این حالت گفته ام: از مردم دیو ودد بریدن چه خوش است در گوشه خلوت آرمیدن چه خوش است بی دیدن چشم وراه پی مودن پا سیر دو جهان کردن ودیدن چه خوش است کتاب انسان در عرف عرفان (از تالیفات خود حضرت علامه حسن زاده ) ص22 منبع: http://daftaredel313.blogfa.com
نويسنده:الف |
دوشنبه سی ام آذر 1388
|
|
|
موضوع:
حکایات اخلاقی وعرفاني از حضرت علامه
| لينک ثابت
|
|
|
امام زمانش من بودم!!!
|
|
خداوند رحمت کند آیت الله کشمیری را،ایشان یکی از بزرگواران و یکی از اوتاد بودند که افسوس ما او را نشناختیم و ادراک نکردیم،چه اینکه الان هم او را ادراک نمی کنیم.
غرض،در فیلمی که از ایشان دارم ،لبخند ملیحی می زنند و می فرمایند،در صحن امیر الومنین علیه السلام دیدم که کسی نشسته و آقا امام زمان را صدا می زند و حاجتی دارد،من هم رفتم و زیر گوشش گفتم«با امام زمان چه کار داری؟حاجتت این است و اینطور برآورده میشود»آن شخص که مرا ندیده بود بعد از شنیدن این صدا،داد و بیداد کرد و معرکه گرفت،همه مردم را جمع کرد و گفت:امام زمان علیه السلام آمده و من آقا را دیدم. آیت الله کشمیری،بعد از بیان این مطلب لبخند ملیحی زد و فرمود:«آقا!امام زمانش من بودم» حضور و مراقبت اثر حضرت استاد صمدی آملی(قده)
نويسنده:الف |
یکشنبه سوم آبان 1388
|
|
|
موضوع:
هزارويك نكته
| لينک ثابت
|
|
|
ضمانت چشم حضرت علامه توسط آقا امام رضا(ع)
|
|
زهى مراتب خوابى كه به ز بيدارى است !
اينجانب بنابر فرموده شيخ الرئيس كه فرمود: از عوامل ضعف بينايى چشم ، خوابيدن با شكم سير است و لازم است بين غذاى شب و خوابيدن فاصله انداخت .، هميشه مقيد بودم شام را سر شب صرف كنم تا فاصله مورد نظر شيخ را مراعات كرده باشم كه مبادا خداى نكرده چشمم كه يكى از مهم ترين سرمايه هاى كسب دانش و پيمودن راه كمال است ضرر ببيند و اين امر سبب شود كه از تحصيل علم و كمال باز بمانم (يا در شب حتى الامكان از خوردن غذا خوددارى كنم . ) ولى با اين همه شبى از شب ها (در شب چهار شنبه 29 جمادى الاول 1405 قمرى برابر با اول اسفند 1363 )شامم به تاءخير افتاد و متاءسفانه بعد از شام خواب شديدى بر من عارض شد. براى اينكه فرموده شيخ را عمل كرده باشم ، بلند شدم و شروع كردم به قدم زدن و تا دوازده نصف شب بيدار بودم ، ولى بر اثر شدت حالت خواب نتوانستم از خوابيدن خوددارى كنم ، لذا خوابيدم . خواب شيرين بود و رؤياى شيرين تر كه به زيادت حضرت ثامن الحجج ، على بن موسى الرضا (عليه السلام ) تشرف حاصل كردم . در ابتدا به اشاره تفهيم فرمودند كه : چرا كمتر خودت را به ما نشان مى دهى و پس از آن به عبارت صريح به من فرمودند، اين قدر خودت را زحمت مده ، ما چشم تو را تا آخر عمر ضمانت مى كنيم ..الحمد لله كه از اين بشارت آن ولى الله اعظم كه به لقب ضامن هم شناخته شده است ، برايم ، يقين حاصل است كه هر او كريمه من تا آخرين دقايق عمرم بينا خواهند بود، چون ضامنشان معتبر است ، چنانكه مشمول الطاف ديگر آن حضرت نيز بوديم و هستيم . و آن حضرت فرمود: چرا كمتر خودت را به ما نشان مى دهى ؟. شايد علتش اين بود كه در آن اوان ، بر اثر تراكم اشتغال درس و بحث و تصنيف و تصحيح ، مدتى به زيارت حضرت بى بى ستى فاطمه معصومه (عليه السلام ) خواهر آن جناب توفيق نيافتم و تشرف حاصل نكردم . شگفت اين كه در آن شب اصلا انديشه آن جناب در خاطرم نبود. منبع:فضايل و سيره چهارده معصوم در اثار علامه حسن زاده آملي
نويسنده:الف |
پنجشنبه سی ام مهر 1388
|
|
|
موضوع:
مطالب عرشی
| لينک ثابت
|
|
|
حکایات و پندهای اخلاقی از استاد علامه حسن زاده آملی
|
|
شخصیت و مقام علمی علامه حسن حسن زاده آملی برجسته تر از آن است که نیازی به معرفی داشته باشد .
قطعا" در این مختصر و ذکر چند حکایت نمی تواند ذکر خیر مناسبی از این شخصیت برجسته باشد ، اما سعی شده مانند قبل در حد بضاعت و امکان ذکر خیری از بزرگان به میان آید . بقیه در ادامه مطلب
نويسنده:الف |
سه شنبه سیزدهم اسفند 1387
|
ادامه مطلب
|
|
موضوع:
حکایات اخلاقی وعرفاني از حضرت علامه
| لينک ثابت
|
|